۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه



صلح و نظام سیاسی


دکتر سینا دلیری

مفاهیم و مقوله­هایی چون "جامعه­ی­ سیاسی" یا "نظام سیاسی"، در حقیقت امر چارچوب و یاقالب­هایی­اند برای روابطه نظام­یافته که در آن افراد در كنار یکدیگر به زندگی نظام­مند و حساب­شده پرداخته و نیازها و خواستهای اجتماعی­شان را برآورده می­سازند. به بیان دیگر، نظام سیاسی یک تلاش و پویایی هدفمندی است که در نتیجه­ي آگاهی انسانها برای انجام اهداف مهم اجتماعی ایجاد می­گردد. یعنی انسانها در روند زندگی در می­یابند که برای تحقق اهداف مهم اجتماعی، به یک نظام یا جامعه­ي سیاسی نیازمنداند.
نظام سیاسی در برگیرنده­ي مجموعه­ي سازمان یافته­ي تشکیلات حکومتی، دولتی و نهادهای سیاسی و مدنی مستقل و در نهایت، همه­ي شهروندانی است که به زندگی سیاسی، آگاهانه می­نگرند. یعنی درک روابط آگاهانه­ي اجتماعی به منظور برآوردن اهدا ف مهم و عملی می­باشد.
از آنجایی که اهداف نهایی سیاست برخاسته ازنیازهای زندگی انسانی است و نیازهای زندگی نیز در پرتو نظام سازمان یافته­ای که از تشکیلات بهتر اداری بهره­مند باشد، خوبتر می­تواند برآورده شود؛ ازینرو هدف سیاست، برآوردن همین نیازها در چارچوب یک نظام سیاسی یا جامعه­ي سیاسی­ای که از کیفیت عالی برخوردار باشد، ممکن و عملی خواهد بود.
یکی از دلایل اساسی ظهور و شکل­گیری نظریه­های سیاسی و فلسفه­ي سیاسی نیز همین است تا بتواند راهکار درستی را دراختیار جامعه­ي سیاسی قرار دهد. نظریه­ي سیاسی برای این ایجاد گردید، که بتواند تصویری جامع و نسبتاً منسجم از زندگی سیاسی ارایه نماید.
"واژه یونانی"تئورین" که کلمه­ي"تئوری" از آن مشتق می­شود به معنی "نظرکردن، توجه کردن و تعمق کردن" است. این دقیقاً همان کاری است که متفکران بزرگ و دیگرانی که چون آنان قرن­ها به بحث در نظریه­های سیاسی پرداخته­اند بشر را به آن دعوت می­کنند.این متفکران نحوه­ي نگرشی را به انسان می­آموزند که به طورکلی معنی­اش "تصور نمادین ازکلیتی نظم­یافته است."آنان ازدنیای سیاست- که بشرناگزیراززندگی درآن است- "بینش"و یاروش درک همه جانبه­ای ارایه می­دهند."[1][1]
اگر چه هدف اساسی نظریه­ي سیاسی، فلسفه­ي سیاسی و اندیشه سیاسی- که گاهی بگونه­ي مترادف بکار برده می­شوند- برخاسته از نیاز زندگی انسانی بوده و می­خواهند در روند زندگی به آن به گونه­ي آگاهانه برخورد نموده و چارچوبی را ارایه نمایند که از نظم درست­تری برخوردار باشد، تازمینه­ي تحقق اهداف بشری عملی­تر و عینی­تر باشد.اما برخورد هریک (فلسفه­ سیاسی، نظریه سیاسی و اندیشه سیاسی) بازندگی سیاسی، که همانا زندگی آگاهانه و هدفمند انسان است، مشخص بوده، درعین شباهت­ها، هریک گوشه­ای از زندگی را مورد پژوهش قرار داده و راه درست و عملی­تری را فرا راه جامعه بشری که مراد جامعه­ي سیاسی است، می­گذارد.
هدف اساسی نظریه­ي سیاسی­ي، فراهم آوردن "بینش همه جانبه" از جامعه­ي سیاسی است، بنابراین نظریه پرداز سیاسی تلاش می­ورزد با قرار دادن سیاست در چشم­اندازی گسترده،"تصويری جامع" به مخاطبان خود ارایه دهد. او در پرتو پژوهشهایش در مواردی چون سرشت آدمی و دیگر خصوصیات جهان پیرامون، سیاست را توصیف می­نماید.
در حقیقت، این گونه نگرش همه جانبه­ای هم توصیفی است وهم هنجاری. نظریه­ي سیاسی مهم­ترین بازیگران، عوامل و چارچوب­های سازنده­ي زندگی سیاسی را شناسایی می­کند. همچنان روابط بین این شاخص­ها را که شناسایی نموده است توضیح می­دهد. بگونه­ي مثال، نظریه مارکسیستی نیروهای اقتصادی و الگوهای طبقات اجتماعی را نشا ن می­دهد که به زعم آن در قلب فرایند سیاسی قرار دارند. لیبرالیست­های دوره­ي روشن­بینی، نیروهای علمی و تفکر را محرک
پیشرفت انسانی می­دانستند. توماس هابز، افلاطون،ارسطو تجزیه و تحلیل گسترده و ژرفی از تأثیرعواطف و جاه­طلبی­های بشری بر سیاست ارایه می­دهند.
جرمی بنتام Jeremy Bentham و جیمز مدیسون James Madison، درمطالعه­ي؛ هدف سیاست، نقش قانونگذاری و نظام مشروطه را کشف و مورد بررسی و تحلیل قرار می­دهند."پس هدف نظریه­های سیاسی این است که جهان سیاست را برای ما قابل فهم کند تا با آن، هدایت بشویم؛ یک نقشه­ي جغرافیایی از سیاست برای ما رسم می­کند تا به ما بگوید کجا هستیم و چه راهی ما را به مقصد مورد نظرمان می­رساند.گروهی از نظریه پردازان معتقدند که بشریت با پیروی از حکمت­های ژرف آنان، قادر خواهد شد کشمکش­ها و محرومیت­های اجتماعی را از میان بردارد و نظام سیاسی موزون و رضایت بخشی برقرار کند...واقعیت اینست که نظریه­های سیاسی، بینش­هایی را- یعنی تصویر­های نمادین از یک کلیت نظام یافته- از سیاست ارایه می­دهند... هدف نظریه­های سیاسی رفع کمبود­هایی است که اغلب در سیاست دیده می­شوند و ممکن است نتایج مصیبت­باری به بار آورند."[2]2
از همین روست که ژان ژاک روسو سیاست را وسیله حل معضل انسان به شمارمی­آورد. "سیاست راه­حل مشکل انسانی است. مشکل اصلی جامعه نابرابری اجتماعی است. جامعه را باید از طریق سیاست دگرگون کرد تا وظیفه­ي اخلاقی پیروزی خیر برشر به انجام رسد."[3]3
اما فلسفه­ي سیاسی در عین شباهت­های زیاد با نظریه سیاسی، یکسان و متراد ف نبوده دارای جهت بررسی خاص خود است. رسالت فلسفه­ي سیاسی اینست که معرفت به ماهیت امور سیاسی را جانشین حدس و گمان نسبت به آنها می­کند. امور سیاسی از روی ماهیت­شان می­توانند مورد تائید یا رد، انتخاب یا طرد، و ستایش یا نکوهش، قرار گیرند. اگر انسان دعوت صریح یا ضمنی امور سیاسی را، جدی تلقی نکند، یعنی اگرانسان آنها را با معیاری از خوبی و بدی محک نزند، نمی­تواند آنها را همانگونه که هستند درک کند. برای قضاوت صحیح باید معیارهای حقیقی را دانست.
"اگر فلسفه­ي سیاسی بخواهد حق مطلب را نسبت به موضوع خود ا دا کند، باید برای دست یافتن به معرفت اصیل نسبت به این معیارها بکوشد. فلسفه­ي سیاسی صادقانه می­کوشد تا ماهیت امور سیاسی و نظم سیاسی خوب و درست، هردو را بداند.
فلسفه­ي سیاسی را باید از اندیشه­ي سیاسی بطور کلی فرق گذارد. در زمان ما، بارها هردو همسان تلقی شده­اند... منظور ما از اند یشه­ي سیاسی تأمل درباره­ي آرای سیاسی با ارایه­ي تفسیری از آنهاست و منظور از رأی سیاسی "خیال"، مفهوم، یا هر امردیگری است که برای تفکر درباره­ي آن ذهن به خدمت گرفته شود" و با اصول اساسی سیاست نیز مرتبط باشد. بنابراین، هر فلسفه­ي سیاسی، اندیشه­ي سیاسی است. اما هر اندیشه­ي سیاسی فلسفه­ي سیاسی نیست. اندیشه­ي سیاسی فی­نفسه نسبت به تمایز میان گمان و معرفت بی­تفاوت است، اما فلسفه­ي سیاسی کوششی است آگاهانه، منسجم و خستگی ناپذیر برای نشاندن معرفت نسبت به اصول سیاسی بجای گمان درباره­ي آنها."[4]4
تأکید هرچه بیشتر، روی نظریه­ي سیاسی گسترده و دارای "بینش همه جانبه"، با درک فلسفه سیاسی؛ یگانه راهی است که از تکرار مصیبت­های فراگیر و خونین پیشگیری نموده، بگونه­ای سالم نظم سیاسی را جانشین هرگونه هرج و مرج و پراگندگی می­نماید. نظام سیاسی بهره­مند، از بینش سیاسی رهبری کننده­ي سالم، در ذات خود بهترین عامل فراهم نمودن امنیت، پیشرفت، عدالت و تأمین شخصیت فردی است. نظام سیاسی درمحدودترین شکل خویش تأمین کننده­ي شرایط مناسب برای حفظ "جان، آزادی ومال"* برای شهروندا ن است.
اهمیت نظریه­ي سیاسی، اندیشه­ي سیاسی و فلسفه­ي سیاسی درحیات یک جامعه­ي سیاسی و یا نظام سیاسی، زمانی برجسته جلوه می­نماید، که بگونه­ي ناقص و ناهماهنگ با سنت و فرهنگ یک جامعه بکار برده شود. به سخن دیگر، عدم دریافت و شناخت جامعه­ي مورد نظر از یکسو و ارایه­ي نظرات سیاسی­ای که با ساختار اجتماعی- اقتصادی و سنت و فرهنگ رایج و حاکم بر جامعه همخوانی نداشته باشد، نه تنها در روند انکشا ف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه مفید تمام نخواهد شد، که برعکس، فاجعه و مصیبت­های برزگی را نیز ببار خواهد آورد که نمونه­های بارز آنرا می­توان درروند سه دهه­ي اخیر افغانستان مطالعه و مشاهده نمود.
بعد ازسرنگونی نظام جمهوری ریاستی تک ساخت (بسیط) به ریاست محمد داود و پیروزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در 28 اپریل 1978، نظریه پردازان و رهبران حزب مذکور با الهام از تعالیم مارکسیسم- لینینیسم نظریه­های سیاسی و برنامه­های اقتصادی و اجتماعی­ای را ارایه نمودند که باوجود برخی جنبه­های مثبت آن، ازاینکه با سنت، فرهنگ و آیین پذیرفته شده­ي مردم افغانستان هماهنگی و تطابق نداشت، در نتیجه نه تنها چاره ساز برای مردم واقع نگردید، بلکه سبب فاجعه­ي خونین در افغانستان گردید.
 ادامه­ي اشتباهات حزب که با گذشت هرروز سبب نارضایتی مردم گردید و سرانجام به مقاومت­های گسترده انجامید، باعث مداخله­ي نظامی اتحاد شوروی که از حامیان حزب دموکراتیک خلق افغانستان و نظام جدید سیاسی بود- گردید؛ بیشتر از پیش برعمق فاجعه و بحران خونین افغانستان افزود.
با سقوط نظام جمهوری به رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان و ریاست جمهوری دکتور نجیب­الله و روی کار آمدن دولت اسلامی افغانستان به ریاست صبغت­الله مجددی و بعداً پروفیسور برهان­الدین ربانی، نه تنها فاجعه­ي خونین افغانستان پایان نیافت بلکه در نتیجه­ي مداخلات خارجی بحران کشور، خونین­تر گردید.
البته، منصفانه نخواهد بود، که بارعمده اساسی این همه کشتار جمعی انسانها و ویرانی بنیادی افغانستان را صرفاً بدوش کشورهای مداخله کننده درامور افغانستان گذاشت. مسلم است که تجاوز و تحریک بیرونی خیلی فرا گیر و گسترده بود. اما مسئولیت عمده­ي این خرابی­ها به گردن رهبران و نظریه­پردازا ن سیاسی­ای است که در عین رهبری، با سنت و فرهنگ جامعه­ي افغانستان بیگانه بوده، نه تنها ساختار سیاسی- اجتماعی کشور خویش را درست نمی­دانستند که با روش پذیرفته شده­ي دینی و روانشناختی ملی نیز فرسنگ­ها دور بودند. آنها (رهبران سیاسی چپ و راست) با نمونه برداری نا وارد از ایدیولوژی­های بیگانه، منجمله آیدیولوژی مارکسیستی- لینینیستی و آیدیولوژی اخوان­المسلمین که هر دو با دین و فرهنگ ملی ما هیچگونه مطابقت نداشت، در عین اینکه هیچگونه بهبودی­ای را در زندگی سیاسی و اجتماعی نتوانستند ببار آرند، بلکه موجب فاجعه­های خونین چندین دهه گردیده که هنوز بگونه­ي ضعیف­تر آن ادامه دارد، گردیدند.
علل اساسی، این همه کج­بینی­هایی که منجربه فاجعه و مصیبت­های فراوان گردید، در این است که نگرش­های ایدیولوژیک و بنیاد گرایانه چه را ست و چه چپ، از رهبران و نظریه پردازان سیاسی کشورمان، انسانهای تک ساحتی یا یک بعُدی (یکطرفه) ساخته، جز اندیشه­ها و باورهای خود نه تنها تحمل شنیدن هیچگونه نگرش مخالف خویش را نداشتند، که با توسل به خشونت در جهت سرکوب آن برآمدند.در حقیقت امر، نگرش­ها و باورهای افراطی سلب کننده­ي آزادی­اند، آنها هیچگونه مجال و فرصت اندیشیدن پیرامون دیدگاه­های دیگران را نمی­دهند. و از ینجاست که در برداشت خویش به انحراف گرائیده، سبب پیامد­های سیاسی ناگواری می­گردند.
انسانهای یک بعدُی و یا کوتاه­نگر، شبیه انسانهایی هستند، که افلاطون در مثال معروف "غار"[مغاك] برداشت آنها را از عالم واقعی تمثیل مي­کند. او می­گوید اکثر مردم مثل کسانی هستند که تمام عمر خود را در غاری به سر برده­اند. آنچه آنها دیده­اند سایه­ها و اشباهی بیش نبودند که بر دیوارهای غار لرزان­اند.آنان که هرگز روشنایی مستقیم خارج غار را تجربه نکرده­اند نمی­دانند که آنچه می­بینند سایه­هایی بیش نیست. آنان بدون داشتن قابلیت درک حقایق، دریک دنیای سیاسی خیالی که بوجود آورده­اند، زندگی می­کنند. اما چون خیال­گرایی می­تواند از کوته نظری خطرناک­تر باشد، آنان کور کورانه به چاله­های سیاسی­ای می­افتند که احتمالاً نابودی روحی و جسمی بدنبا ل دارد.
افلاطون در کتاب جمهور- که اولین کتاب مهم فلسفه­ي سیاسی غرب است- برای ادای منظور خود مدام به استعاره متوسل می­شود، و در کتاب هفتم همین اثر که با تمثیل غار شروع می­شود و در فلسفه­ي او شهرتی فراگیر دارد، در حقیقت سیر تکوین نفس انسانی را ازتاریکی جهل به روشنایی علم و پیوستن به عالم معقولات، که در اندیشه­ي او جایگاه "خیر مطلق" است، پیوند می­زند. "همانگونه که توجه چشم ازتاریکی بسوی روشنایی مستلزم توجه تمام بدن به همان سمت است، همانطور، انصراف قوه وواسطه­ي ادراک از مشاهده­ي محسوسات فانی نیز مستلزم انصراف نفس است از عالم کون و فساد تا آنگاه که نفس مشاهده­ي وجود باقی و تابش نور آن را تحمل تواند کرد.این همان است که ما خیر نام نهاده­ایم."[5]5
همچنان به مثالی دیگر از انسان یک بُعدِی (تک ساحتی)، که در کتاب "انسان تک ساحتی" هربرت مارکوزه خوب توضیح گردیده است، توجه کنید. مارکوزه برآن بود که روش­های آموزشی و مشرب­های سیاسی حاکم بینش سیاسی انسان را محدود و منحرف می­کنند. آنها نوع نافذی از یک "شعور کاذب" بوجود می­آورند. مارکوزه می­نویسد: "تاجایی که به حقیقت مشخصی مربوط می­شود، تفکر و رفتار، شعور کاذبی را القأ می­کنند که به حفظ نظم کاذبی از واقعیات کمک می­کند و برآن منطبق است. این شعور کاذب در قالب ابزارهای تکنیکی حاکم بروز می­کند که به نوبه­ي خود، تولید کننده­ي این شعور کاذب­اند."[6]6
از آنچه به بررسی گرفته شد، بدین نتیجه می­رسیم، که هرگونه نگرشی یک بُعدی ویک جانبه در امور سیاسی و ناتوانی در فهم سیاست از نظرکلی خطرناک و نابود کننده است. بنابراین ضرورت مبرم در شرایط کنونی اینست کهبرکج­بینی­های سیاسی تا جایی که ممکن و میسر شدنی است فایق آئیم، که این در ذات خود وظیفه­ي نظریه­های سیاسی­ای است که از بینش فراگیر و همه جانبه برخوردار باشد. زیرا وظیفه، آرزو و خواست و پیام نظریه­ي سیاسی این است که بشر را از کج­بینی­ها و در فرجام از چنبر و حصار نظام­های اجتماعی سرکوب کننده رهایی بخشد.
ازینرو، داشتن یک نظام سیاسی که در حقیقت همان نظام به هم مرتبط و قانونمند است و تأمین کننده­ي حفظ "جان، آزادی و مال" شهروندان. پس را بطه­ي صلح با یک نظام سیاسی­ای که در آن هر شهروند بگونه­ي آگاهانه حق ا نتخاب و آزادی عمل دارد، رابطه­ای است ناگسستنی و در پرتو چنین یک نظام سیاسی است که صلح پایدار می­تواند برقرار گردد.
لذا، این مسئولیت سیاست مردان و گردانندگان چرخ سیاسی افغانستان است، که با گرفتن درس عبرت از گذشته­ي خونبار بیش از سه دهه­ي اخیر، بابرخورد واقع­بینانه به واقعیت­های موجود افغانستان، در پی ایجاد چنان نظام سیاسی­ای باشند که با تأمین رضایت عمومی، بتواند بیمه کننده­ي صلح استوار و بر دوام آینده­ي افغانستان باشند.

منابع:
[1][1]- توماس سپریگنز، فهم نظریه های سیاسی، ترجمه فرهنگ رجایی، چاپ سوم، انتشارات آگه، تهران 1377 (1798)، ص – 18
2[2]- همان منبع، ص- 2
3[3]- کمال پولادی، از دولت اقتدار تا دولت عقل در فلسفهء سیاسی مدرن، چاپ اول، نشر مرکز، تهران 1380 (2001) ، ص- 197
4[4]- لئو اشتراوس، فلسفهء سیاسی چیست؟، ترجمهء فرهنگ رجایی، چاپ دوم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1381 ( 2002)، ص ص- 4،
5[5]- افلاطون، جمهور، ترجمهء فواد روحانی، چاپ پنجم، انتشارات علمی وفرهنگی، تهران 1368 (1989) ص ص- 402، 403
6[6]- هربرت مارکوزه، انسان تک ساحتی، ترجمه محسن مؤیدی، انتشارات امر کبیر، تهران 1350 (1971)، ص- 112


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر