دکتر سینا دلیری
مفاهیم و مقولههایی چون "جامعهی سیاسی"
یا "نظام سیاسی"، در حقیقت امر چارچوب و
یاقالبهاییاند برای روابطه نظامیافته که در آن افراد در كنار یکدیگر به زندگی نظاممند
و حسابشده پرداخته و نیازها و خواستهای اجتماعیشان را برآورده میسازند. به بیان
دیگر، نظام سیاسی یک تلاش و پویایی هدفمندی است که در نتیجهي آگاهی انسانها برای
انجام اهداف مهم اجتماعی ایجاد میگردد. یعنی انسانها در روند زندگی در مییابند
که برای تحقق اهداف مهم اجتماعی، به یک نظام یا جامعهي سیاسی نیازمنداند.
نظام سیاسی در برگیرندهي مجموعهي سازمان یافتهي تشکیلات
حکومتی، دولتی و نهادهای سیاسی و مدنی مستقل و در نهایت، همهي شهروندانی است که
به زندگی سیاسی، آگاهانه مینگرند. یعنی درک روابط آگاهانهي اجتماعی به منظور
برآوردن اهدا ف مهم و عملی میباشد.
از آنجایی که اهداف نهایی سیاست برخاسته ازنیازهای زندگی
انسانی است و نیازهای زندگی نیز در پرتو نظام سازمان یافتهای که از تشکیلات بهتر
اداری بهرهمند باشد، خوبتر میتواند برآورده شود؛ ازینرو هدف سیاست، برآوردن همین
نیازها در چارچوب یک نظام سیاسی یا جامعهي سیاسیای که از کیفیت عالی برخوردار
باشد، ممکن و عملی خواهد بود.
یکی از دلایل اساسی ظهور و شکلگیری نظریههای سیاسی و
فلسفهي سیاسی نیز همین است تا بتواند راهکار درستی را دراختیار جامعهي سیاسی
قرار دهد. نظریهي سیاسی برای این ایجاد گردید، که بتواند تصویری جامع و نسبتاً
منسجم از زندگی سیاسی ارایه نماید.
"واژه یونانی"تئورین"
که کلمهي"تئوری" از آن مشتق میشود به معنی "نظرکردن،
توجه کردن و تعمق کردن" است. این دقیقاً همان کاری است که متفکران
بزرگ و دیگرانی که چون آنان قرنها به بحث در نظریههای سیاسی پرداختهاند بشر را
به آن دعوت میکنند.این متفکران نحوهي نگرشی را به انسان میآموزند که به طورکلی
معنیاش "تصور نمادین ازکلیتی نظمیافته است."آنان
ازدنیای سیاست- که بشرناگزیراززندگی درآن است- "بینش"و
یاروش درک همه جانبهای ارایه میدهند."[1][1]
اگر چه هدف اساسی نظریهي سیاسی، فلسفهي سیاسی و اندیشه
سیاسی- که گاهی بگونهي مترادف بکار برده میشوند- برخاسته از نیاز زندگی انسانی
بوده و میخواهند در روند زندگی به آن به گونهي آگاهانه برخورد نموده و چارچوبی
را ارایه نمایند که از نظم درستتری برخوردار باشد، تازمینهي تحقق اهداف بشری
عملیتر و عینیتر باشد.اما برخورد هریک (فلسفه سیاسی، نظریه سیاسی و اندیشه
سیاسی) بازندگی سیاسی، که همانا زندگی آگاهانه و هدفمند انسان است، مشخص بوده،
درعین شباهتها، هریک گوشهای از زندگی را مورد پژوهش قرار داده و راه درست و عملیتری
را فرا راه جامعه بشری که مراد جامعهي سیاسی است، میگذارد.
هدف اساسی نظریهي سیاسیي، فراهم آوردن "بینش
همه جانبه" از جامعهي سیاسی است، بنابراین نظریه پرداز سیاسی
تلاش میورزد با قرار دادن سیاست در چشماندازی گسترده،"تصويری
جامع" به مخاطبان خود ارایه دهد. او در پرتو پژوهشهایش در مواردی
چون سرشت آدمی و دیگر خصوصیات جهان پیرامون، سیاست را توصیف مینماید.
در حقیقت، این گونه نگرش همه جانبهای هم توصیفی است وهم
هنجاری. نظریهي سیاسی مهمترین بازیگران، عوامل و چارچوبهای سازندهي زندگی
سیاسی را شناسایی میکند. همچنان روابط بین این شاخصها را که شناسایی نموده است
توضیح میدهد. بگونهي مثال، نظریه مارکسیستی نیروهای اقتصادی و الگوهای طبقات
اجتماعی را نشا ن میدهد که به زعم آن در قلب فرایند سیاسی قرار دارند. لیبرالیستهای
دورهي روشنبینی، نیروهای علمی و تفکر را محرک
پیشرفت انسانی میدانستند. توماس هابز، افلاطون،ارسطو تجزیه
و تحلیل گسترده و ژرفی از تأثیرعواطف و جاهطلبیهای بشری بر سیاست ارایه میدهند.
جرمی بنتام Jeremy
Bentham و جیمز مدیسون James Madison، درمطالعهي؛ هدف سیاست، نقش قانونگذاری و نظام
مشروطه را کشف و مورد بررسی و تحلیل قرار میدهند."پس هدف نظریههای سیاسی
این است که جهان سیاست را برای ما قابل فهم کند تا با آن، هدایت بشویم؛ یک نقشهي
جغرافیایی از سیاست برای ما رسم میکند تا به ما بگوید کجا هستیم و چه راهی ما را
به مقصد مورد نظرمان میرساند.گروهی از نظریه پردازان معتقدند که بشریت با پیروی
از حکمتهای ژرف آنان، قادر خواهد شد کشمکشها و محرومیتهای اجتماعی را از میان
بردارد و نظام سیاسی موزون و رضایت بخشی برقرار کند...واقعیت اینست که نظریههای
سیاسی، بینشهایی را- یعنی تصویرهای نمادین از یک کلیت نظام یافته- از سیاست
ارایه میدهند... هدف نظریههای سیاسی رفع کمبودهایی است که اغلب در سیاست دیده
میشوند و ممکن است نتایج مصیبتباری به بار آورند."[2]2
از همین روست که ژان ژاک روسو سیاست را وسیله حل معضل انسان
به شمارمیآورد. "سیاست راهحل مشکل انسانی است. مشکل اصلی جامعه نابرابری
اجتماعی است. جامعه را باید از طریق سیاست دگرگون کرد تا وظیفهي اخلاقی پیروزی
خیر برشر به انجام رسد."[3]3
اما فلسفهي سیاسی در عین شباهتهای زیاد با نظریه سیاسی،
یکسان و متراد ف نبوده دارای جهت بررسی خاص خود است. رسالت فلسفهي سیاسی اینست که
معرفت به ماهیت امور سیاسی را جانشین حدس و گمان نسبت به آنها میکند. امور سیاسی
از روی ماهیتشان میتوانند مورد تائید یا رد، انتخاب یا طرد، و ستایش یا نکوهش،
قرار گیرند. اگر انسان دعوت صریح یا ضمنی امور سیاسی را، جدی تلقی نکند، یعنی
اگرانسان آنها را با معیاری از خوبی و بدی محک نزند، نمیتواند آنها را همانگونه
که هستند درک کند. برای قضاوت صحیح باید معیارهای حقیقی را دانست.
"اگر فلسفهي سیاسی
بخواهد حق مطلب را نسبت به موضوع خود ا دا کند، باید برای دست یافتن به معرفت اصیل
نسبت به این معیارها بکوشد. فلسفهي سیاسی صادقانه میکوشد تا ماهیت امور سیاسی و
نظم سیاسی خوب و درست، هردو را بداند.
فلسفهي سیاسی را باید از اندیشهي سیاسی بطور کلی فرق
گذارد. در زمان ما، بارها هردو همسان تلقی شدهاند... منظور ما از اند یشهي سیاسی
تأمل دربارهي آرای سیاسی با ارایهي تفسیری از آنهاست و منظور از رأی سیاسی "خیال"،
مفهوم، یا هر امردیگری است که برای تفکر دربارهي آن ذهن به خدمت گرفته شود"
و با اصول اساسی سیاست نیز مرتبط باشد. بنابراین، هر فلسفهي سیاسی، اندیشهي
سیاسی است. اما هر اندیشهي سیاسی فلسفهي سیاسی نیست. اندیشهي سیاسی فینفسه
نسبت به تمایز میان گمان و معرفت بیتفاوت است، اما فلسفهي سیاسی کوششی است
آگاهانه، منسجم و خستگی ناپذیر برای نشاندن معرفت نسبت به اصول سیاسی بجای گمان
دربارهي آنها."[4]4
تأکید هرچه بیشتر، روی نظریهي سیاسی گسترده و دارای "بینش
همه جانبه"، با درک فلسفه سیاسی؛ یگانه راهی است که از تکرار
مصیبتهای فراگیر و خونین پیشگیری نموده، بگونهای سالم نظم سیاسی را جانشین
هرگونه هرج و مرج و پراگندگی مینماید. نظام سیاسی بهرهمند، از بینش سیاسی رهبری
کنندهي سالم، در ذات خود بهترین عامل فراهم نمودن امنیت، پیشرفت، عدالت و تأمین
شخصیت فردی است. نظام سیاسی درمحدودترین شکل خویش تأمین کنندهي شرایط مناسب برای
حفظ "جان، آزادی ومال"* برای شهروندا ن است.
اهمیت نظریهي سیاسی، اندیشهي سیاسی و فلسفهي سیاسی
درحیات یک جامعهي سیاسی و یا نظام سیاسی، زمانی برجسته جلوه مینماید، که بگونهي
ناقص و ناهماهنگ با سنت و فرهنگ یک جامعه بکار برده شود. به سخن دیگر، عدم دریافت
و شناخت جامعهي مورد نظر از یکسو و ارایهي نظرات سیاسیای که با ساختار اجتماعی-
اقتصادی و سنت و فرهنگ رایج و حاکم بر جامعه همخوانی نداشته باشد، نه تنها در روند
انکشا ف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه مفید تمام نخواهد شد، که برعکس،
فاجعه و مصیبتهای برزگی را نیز ببار خواهد آورد که نمونههای بارز آنرا میتوان
درروند سه دههي اخیر افغانستان مطالعه و مشاهده نمود.
بعد ازسرنگونی نظام جمهوری ریاستی تک ساخت (بسیط) به ریاست
محمد داود و پیروزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در 28 اپریل 1978، نظریه پردازان
و رهبران حزب مذکور با الهام از تعالیم مارکسیسم- لینینیسم نظریههای سیاسی و
برنامههای اقتصادی و اجتماعیای را ارایه نمودند که باوجود برخی جنبههای مثبت
آن، ازاینکه با سنت، فرهنگ و آیین پذیرفته شدهي مردم افغانستان هماهنگی و تطابق
نداشت، در نتیجه نه تنها چاره ساز برای مردم واقع نگردید، بلکه سبب فاجعهي خونین
در افغانستان گردید.
ادامهي اشتباهات
حزب که با گذشت هرروز سبب نارضایتی مردم گردید و سرانجام به مقاومتهای گسترده
انجامید، باعث مداخلهي نظامی اتحاد شوروی که از حامیان حزب دموکراتیک خلق
افغانستان و نظام جدید سیاسی بود- گردید؛ بیشتر از پیش برعمق فاجعه و بحران خونین
افغانستان افزود.
با سقوط نظام جمهوری به رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان
و ریاست جمهوری دکتور نجیبالله و روی کار آمدن دولت اسلامی افغانستان به ریاست
صبغتالله مجددی و بعداً پروفیسور برهانالدین ربانی، نه تنها فاجعهي خونین
افغانستان پایان نیافت بلکه در نتیجهي مداخلات خارجی بحران کشور، خونینتر گردید.
البته، منصفانه نخواهد بود، که بارعمده اساسی این همه کشتار
جمعی انسانها و ویرانی بنیادی افغانستان را صرفاً بدوش کشورهای مداخله کننده
درامور افغانستان گذاشت. مسلم است که تجاوز و تحریک بیرونی خیلی فرا گیر و گسترده
بود. اما مسئولیت عمدهي این خرابیها به گردن رهبران و نظریهپردازا ن سیاسیای
است که در عین رهبری، با سنت و فرهنگ جامعهي افغانستان بیگانه بوده، نه تنها
ساختار سیاسی- اجتماعی کشور خویش را درست نمیدانستند که با روش پذیرفته شدهي
دینی و روانشناختی ملی نیز فرسنگها دور بودند. آنها (رهبران سیاسی چپ و راست) با
نمونه برداری نا وارد از ایدیولوژیهای بیگانه، منجمله آیدیولوژی مارکسیستی-
لینینیستی و آیدیولوژی اخوانالمسلمین که هر دو با دین و فرهنگ ملی ما هیچگونه
مطابقت نداشت، در عین اینکه هیچگونه بهبودیای را در زندگی سیاسی و اجتماعی نتوانستند
ببار آرند، بلکه موجب فاجعههای خونین چندین دهه گردیده که هنوز بگونهي ضعیفتر
آن ادامه دارد، گردیدند.
علل اساسی، این همه کجبینیهایی که منجربه فاجعه و مصیبتهای
فراوان گردید، در این است که نگرشهای ایدیولوژیک و بنیاد گرایانه چه را ست و چه
چپ، از رهبران و نظریه پردازان سیاسی کشورمان، انسانهای تک ساحتی یا یک بعُدی
(یکطرفه) ساخته، جز اندیشهها و باورهای خود نه تنها تحمل شنیدن هیچگونه نگرش
مخالف خویش را نداشتند، که با توسل به خشونت در جهت سرکوب آن برآمدند.در حقیقت امر،
نگرشها و باورهای افراطی سلب کنندهي آزادیاند، آنها هیچگونه مجال و فرصت
اندیشیدن پیرامون دیدگاههای دیگران را نمیدهند. و از ینجاست که در برداشت خویش
به انحراف گرائیده، سبب پیامدهای سیاسی ناگواری میگردند.
انسانهای یک بعدُی و یا کوتاهنگر، شبیه انسانهایی هستند،
که افلاطون در مثال معروف "غار"[مغاك] برداشت
آنها را از عالم واقعی تمثیل ميکند. او میگوید اکثر مردم مثل کسانی هستند که
تمام عمر خود را در غاری به سر بردهاند. آنچه آنها دیدهاند سایهها و اشباهی بیش
نبودند که بر دیوارهای غار لرزاناند.آنان که هرگز روشنایی مستقیم خارج غار را
تجربه نکردهاند نمیدانند که آنچه میبینند سایههایی بیش نیست. آنان بدون داشتن
قابلیت درک حقایق، دریک دنیای سیاسی خیالی که بوجود آوردهاند، زندگی میکنند. اما
چون خیالگرایی میتواند از کوته نظری خطرناکتر باشد، آنان کور کورانه به چالههای
سیاسیای میافتند که احتمالاً نابودی روحی و جسمی بدنبا ل دارد.
افلاطون در کتاب جمهور- که اولین کتاب مهم فلسفهي سیاسی
غرب است- برای ادای منظور خود مدام به استعاره متوسل میشود، و در کتاب هفتم همین
اثر که با تمثیل غار شروع میشود و در فلسفهي او شهرتی فراگیر دارد، در حقیقت سیر
تکوین نفس انسانی را ازتاریکی جهل به روشنایی علم و پیوستن به عالم معقولات، که در
اندیشهي او جایگاه "خیر مطلق" است، پیوند میزند.
"همانگونه که توجه چشم ازتاریکی بسوی روشنایی مستلزم توجه تمام بدن به همان
سمت است، همانطور، انصراف قوه وواسطهي ادراک از مشاهدهي محسوسات فانی نیز مستلزم
انصراف نفس است از عالم کون و فساد تا آنگاه که نفس مشاهدهي وجود باقی و تابش نور
آن را تحمل تواند کرد.این همان است که ما خیر نام نهادهایم."[5]5
همچنان به مثالی دیگر از انسان یک بُعدِی (تک ساحتی)، که در
کتاب "انسان تک ساحتی" هربرت مارکوزه خوب توضیح
گردیده است، توجه کنید. مارکوزه برآن بود که روشهای آموزشی و مشربهای سیاسی حاکم
بینش سیاسی انسان را محدود و منحرف میکنند. آنها نوع نافذی از یک "شعور
کاذب" بوجود میآورند. مارکوزه مینویسد: "تاجایی که به
حقیقت مشخصی مربوط میشود، تفکر و رفتار، شعور کاذبی را القأ میکنند که به حفظ
نظم کاذبی از واقعیات کمک میکند و برآن منطبق است. این شعور کاذب در قالب
ابزارهای تکنیکی حاکم بروز میکند که به نوبهي خود، تولید کنندهي این شعور کاذباند."[6]6
از آنچه به بررسی گرفته شد، بدین نتیجه میرسیم، که هرگونه نگرشی
یک بُعدی ویک جانبه در امور سیاسی و ناتوانی در فهم سیاست از نظرکلی خطرناک و
نابود کننده است. بنابراین ضرورت مبرم در شرایط کنونی اینست کهبرکجبینیهای سیاسی
تا جایی که ممکن و میسر شدنی است فایق آئیم، که این در ذات خود وظیفهي نظریههای
سیاسیای است که از بینش فراگیر و همه جانبه برخوردار باشد. زیرا وظیفه، آرزو و
خواست و پیام نظریهي سیاسی این است که بشر را از کجبینیها و در فرجام از چنبر و
حصار نظامهای اجتماعی سرکوب کننده رهایی بخشد.
ازینرو، داشتن یک نظام سیاسی که در حقیقت همان نظام به هم
مرتبط و قانونمند است و تأمین کنندهي حفظ "جان، آزادی و مال"
شهروندان. پس را بطهي صلح با یک نظام سیاسیای که در آن هر شهروند بگونهي
آگاهانه حق ا نتخاب و آزادی عمل دارد، رابطهای است ناگسستنی و در پرتو چنین یک
نظام سیاسی است که صلح پایدار میتواند برقرار گردد.
لذا، این
مسئولیت سیاست مردان و گردانندگان چرخ سیاسی افغانستان است، که با گرفتن درس عبرت
از گذشتهي خونبار بیش از سه دههي اخیر، بابرخورد واقعبینانه به واقعیتهای
موجود افغانستان، در پی ایجاد چنان نظام سیاسیای باشند که با تأمین رضایت عمومی،
بتواند بیمه کنندهي صلح استوار و بر دوام آیندهي افغانستان باشند.
منابع:
[1][1]- توماس سپریگنز، فهم نظریه
های سیاسی، ترجمه فرهنگ رجایی، چاپ سوم، انتشارات آگه، تهران 1377 (1798)، ص – 18
2[2]- همان منبع، ص- 2
3[3]- کمال پولادی، از دولت اقتدار تا
دولت عقل در فلسفهء سیاسی مدرن، چاپ اول، نشر مرکز، تهران 1380 (2001) ، ص- 197
4[4]- لئو اشتراوس، فلسفهء سیاسی چیست؟،
ترجمهء فرهنگ رجایی، چاپ دوم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1381 ( 2002)، ص ص-
4،
5[5]- افلاطون، جمهور، ترجمهء فواد
روحانی، چاپ پنجم، انتشارات علمی وفرهنگی، تهران 1368 (1989) ص ص- 402، 403
6[6]- هربرت مارکوزه، انسان تک ساحتی،
ترجمه محسن مؤیدی، انتشارات امر کبیر، تهران 1350 (1971)، ص- 112

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر