۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

آسيب شناسي صلح

قاسم سام قاموس


حالا با گذشت نزدیک دو دهه سرمايه­گذاري روي صلح، عامل ناكارآمدي اين روند روشن شده است. اين چيزي است كه البته از همان ابتدا هم مشخص بود. فقدان سياست و برنامه مدون در باره صلح، اين روند را با شكست روبه­رو نموده است. آسيب­شناسي صلح، مي­تواند اين مهم را در اجرا با موفقيت همراه نمايد. اما اين امر ناديده گرفته شد. بي­توجهي به صلح، به مرور كار در اين زمينه را با مشكل جدي مواجه ساخته است. جدي­ترين بحث در اين زمينه اين است كه با صلح، برخورد سياسي شده است. در واقعيت امر هم اين­گونه بوده است. همه هزينه­ها براي صلح، بر مبناي سياست بوده است. در اين بين،آن­چه همواره ناديده گرفته شده است نگاه اجتماعي به صلح بوده است. براي موفقيت صلح، مي­بايست آن را اجتماعي ساخت. صلح اجتماعي چيزي است كه يا بدان پرداخته نشده است و يا كم پرداخته شده است. با جديدت تمام مي­توان گفت، عامل عدم نهادينه شدن صلح در جامعه، اجتماعي نشدن صلح در جامعه است.
نقض حقوق بشر در جامعه­اي كه به ظاهر هزينه زيادي روي تحقق آن شده است به نوعي شكست آن­را رقم زده است. اين شكست ناشي از چيزي است كه به هيچ رو قابل دفاع نيست. حالا همه چيز خبر از اين شكست صلح در اين زمينه مي­دهد. براي كاهش اين روند و پيش­گيري از شكست بيش­تر در اين زمينه، آسيب­ها و آفت­­هاي صلح را بايد شناخت. قتل و تجاوز و خشونت در برابر جنس زن و كودك، عامل برخورد سياسي با صلح بوده است. فقدان مراجع و نهادهاي بازدارنده در برابر عاملان نقص حقوق بشر، زمينه افزايش اين وضعيت در جامعه بوده است.
     عامل قتل و خشونت و تجاوزهاي جنسيتي و كودكان، عامل شكست صلح هم بوده است. اين­ها همه ناشي از فقدان مراجع بازدارنده در اين زمينه بوده است. مدام عامل قتل و تجاوز و خشونت، مورد بازخواست قرار نگرفته و برخورد جدي با او صورت نگرفته است. گذشت و مدارا با عامل قتل و تجاوز و خشونت در جامعه، به مرور، اين روند ناهنجار اجتماعي را تا حدود زيادي نهادينه كرده است. اين­ها در حالي است كه مي­بايست صلح، نهادينه مي­شد كه نشده است. حالا پرسش اساسي در اين زمينه اين است كه چگونه مي­توان اين روند را وارونه كرد؟
صلح براي اجرا و نهادينه سازي در جامعه، مستلزم زمينه سازيي آن است. مسلم است كه اين زمينه سازي، در بستري شكل مي­گيرد كه نهادهاي قوي و مسوول، در راس آن قرار داشته باشد. حالا اين نهادهاي مسوول و قوي در افغانستان، از چه ويژه­گي­هايي برخوردار اند.در واقع امر، عامل ناكارآمدي صلح در جامعه را مي­توان در ماهيت وجودي و كاري نهادهاي تطبيق صلح جستجو كرد. با صراحت مي­توان گفت، عامل ناكارآمدي صلح در جامعه، در اجرا و زمينه­هاي اجرايي آن بوده است. از سال­هاي شروع فرايند بن تا سال­هاي پسين، همواره شاهد افت و خيزهايي زيادي در وضعيت صلح بوده­ايم. اگر قرار باشد پيشرفتي در اين وضعيت بوجود آيد، شناسايي اين افت و خيزها ضروري است.
حالا زمان آن رسيده است كه به شكل جدي به آسيب شناسي صلح بايد پرداخته شود. اين آسيب شناسي البته نياز به برخورد كارشناسه در اين زمينه دارد. چهارده سال براي نهادينه سازي صلح كه بيش از سي سال، همواره وجود نداشته است، شايد زماني زيادي نباشد، اما برخورد صادقانه با صلح مي­توانست اين وضعيت را بسوي مثبت سازي دگرگون سازد. از سويي نيز مادامي­كه با صلح، برخورد ابزاري و سياسي صورت نگيرد مي­تواند بسوي ايده­آل­هاي در نظر گرفته شده اجتماعي نزديك شود. به جامعه مي­بايست اين ذهنيت داده شود كه در سايه صلح مي­توان به آرمان­هاي ايده­آل و آرمان­هاي اعتدال رسيد.
     انسان افغاني مي­بايست به اين درك برسد كه توسعه و پيشرفت در سايه صلح پايدار بدست مي­آيد. و صلح پايدار، مستلزم درك و شناخت واقعي از زمانه­ي خويش است. ما نمي­توانيم به صلح پايدار دست يابيم در حالي­كه درك و شناخت لازم از زمانه­ي خويش را نداريم. در اين بين آنچه صلح را از شكست باز مي­دارد، زمينه­هاي آن است. براي موفقيت در اين وضعيت، شناخت اين زمينه­ها هم به عنوان يك ضرورت مطرح است. مادامي­كه زمينه­هاي آفت و آسيب صلح را بشناسيم، يك گام به صلح واقعي نزديك شده­ايم. فقدان صلح واقعي در كشوري مانند افغانستان، عدم شناخت وجود زمينه­هاي آن است. شناخت اين زمينه­ها البته كار ساده­اي نيست و نيازمند درك بالاي انسان جامعه از آن دارد.
     زمان، مي­تواند انسان جامعه را در راستاي رسيدن به صلح واقعي و پايدار كمك نمايد. شايد به همين خاطر هم است كه هي به گذشت زمان تاكيد مي­شود تا توجيهي هم باشد براي بدست نيامدن صلح واقعي و پايدار. اين­ها همه برمي­گردد به نگاه انسان جامعه در اين زمينه كه چقدر ايده­آل و چند اندازه اعتدال بوده است. به صورت حتم، در پس تحقق هر صلحي در جامعه، دو آرمان ايده­آل و اعتدال قرار داشته است. به شكل واقعي و عملي آن نمي­توانيم صلح ايده­آل را در وضعيت پس از جنگ جستجو نماييم. در اين گونه­اي از وضعيت، منطقي و عملي، همان، صلح اعتدال است. اين اما به اين معني نيست كه در برابر عامل مخرب صلح از سياست گذشت و مدارا كار بگيريم. چيزي كه در بيشتر از يك دهه به صلح ضربه زده است همين سياست گذشت و مدارا بوده است. اين چيزي است كه در سال­هاي پسين، مدام با عامل جنگ و خشونت و تجاوز در پيش گرفته شده است. شايد به همين خاطر است كه به صورت جدي برخورد قاطع با عامل جنگ و خشونت و تجاوز مطرح مي­شود.
     بهبود در وضعيت صلح، مستلزم توسعه و پيشرفت در براندازي عامل جنگ و خشونت و تجاوز در جامعه است. جامعه ايده­آل و جامعه اعتدال، نيازمند برقراري صلح سراسري در جامعه است. جامعه مي­بايست به ميزاني از درك و آگاهي اجتماعي رسيده باشد كه در برابر هر كنش ضد صلح، واكنش جدي نشان بدهد. اين درست همان چيزي است كه يك صلح واقعي و پايدار مي­طلبد.هرگونه برخورد غير جدي و سليقه­اي با صلح، موفقيت اين روند را با چالش جدي روبه­رو مي­سازد. بستر سازيي روند تحقق صلح در جامعه، مستلزم شناسايي همه عواملي است كه بر ضد صلح عمل مي­كنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر