سرمقاله شماره سوم
حالا با گذشت بيش از يك دهه از سرمايهگذاري روي
صلح، عامل ناكارآمدي اين روند روشن شده است. اين چيزي است كه البته از همان ابتدا هم
مشخص بود. فقدان سياست و برنامه مدون در باره صلح، اين روند را با شكست روبهرو
نموده است. آسيبشناسي صلح، ميتواند اين مهم را در اجرا با موفقيت همراه نمايد. اما
اين امر ناديده گرفته شد. بيتوجهي به صلح، به مرور كار در
اين زمينه را با مشكل جدي مواجه ساخته است. جديترين بحث در اين زمينه اين است كه با
صلح، برخورد سياسي شده است. در واقعيت امر هم اينگونه بوده است. همه هزينهها
براي صلح، بر مبناي سياست بوده است. در اين بين،آنچه همواره ناديده گرفته شده است
نگاه اجتماعي به صلح بوده است. براي موفقيت صلح، ميبايست آن را اجتماعي ساخت. صلح
اجتماعي چيزي است كه يا بدان پرداخته نشده است و يا كم پرداخته شده است. با جديدت
تمام ميتوان گفت، عامل عدم نهادينه شدن صلح در جامعه، اجتماعي نشدن صلح در جامعه
است.
نقض حقوق بشر در جامعهاي كه به ظاهر هزينه
زيادي روي تحقق آن شده است به نوعي شكست آنرا رقم زده است. اين شكست ناشي از چيزي
است كه به هيچ رو قابل دفاع نيست. حالا همه چيز خبر از اين شكست صلح در اين زمينه
ميدهد. براي كاهش اين روند و پيشگيري از شكست بيشتر در اين زمينه، آسيبها و
آفتهاي صلح را بايد شناخت. قتل و تجاوز و خشونت در برابر جنس زن و كودك، عامل
برخورد سياسي با صلح بوده است. فقدان مراجع و نهادهاي بازدارنده در برابر عاملان
نقص حقوق بشر، زمينه افزايش اين وضعيت در جامعه بوده است.
عامل قتل و خشونت و تجاوزهاي جنسيتي و كودكان، عامل شكست صلح هم بوده است.
اينها همه ناشي از فقدان مراجع بازدارنده در اين زمينه بوده است. مدام عامل قتل و
تجاوز و خشونت، مورد بازخواست قرار نگرفته و برخورد جدي با او صورت نگرفته است. گذشت
و مدارا با عامل قتل و تجاوز و خشونت در جامعه، به مرور، اين روند ناهنجار اجتماعي
را تا حدود زيادي نهادينه كرده است. اينها در حالي است كه ميبايست صلح، نهادينه
ميشد كه نشده است. حالا پرسش اساسي در اين زمينه اين است كه چگونه ميتوان اين
روند را وارونه كرد؟
صلح براي اجرا و نهادينه سازي در جامعه، مستلزم
زمينه سازيي آن است. مسلم است كه اين زمينه سازي، در بستري شكل ميگيرد كه نهادهاي
قوي و مسوول، در راس آن قرار داشته باشد. حالا اين نهادهاي مسوول و قوي در
افغانستان، از چه ويژهگيهايي برخوردار اند.در واقع امر، عامل ناكارآمدي صلح در
جامعه را ميتوان در ماهيت وجودي و كاري نهادهاي تطبيق صلح جستجو كرد. با صراحت ميتوان
گفت، عامل ناكارآمدي صلح در جامعه، در اجرا و زمينههاي اجرايي آن بوده است. از
سالهاي شروع فرايند بن تا سالهاي پسين، همواره شاهد افت و خيزهايي زيادي در
وضعيت صلح بودهايم. اگر قرار باشد پيشرفتي در اين وضعيت بوجود آيد، شناسايي اين
افت و خيزها ضروري است.
حالا زمان آن رسيده است كه به شكل جدي به آسيب
شناسي صلح بايد پرداخته شود. اين آسيب شناسي البته نياز به برخورد كارشناسه در اين
زمينه دارد. ده دوازده سال براي نهادينه سازيي صلحي كه بيش از سي سال، همواره وجود
نداشته است، شايد زماني زيادي نباشد، اما برخورد صادقانه با صلح ميتوانست اين
وضعيت را بسوي مثبت سازي دگرگون سازد. از سويي نيز ماداميكه با صلح، برخورد
ابزاري و سياسي صورت نگيرد ميتواند بسوي ايدهآلهاي در نظر گرفته شده اجتماعي
نزديك شود. به جامعه ميبايست اين ذهنيت داده شود كه در سايه صلح ميتوان به آرمانهاي
ايدهآل و آرمانهاي اعتدال رسيد.
انسان افغاني ميبايست به اين درك برسد كه توسعه و پيشرفت در سايه صلح
پايدار بدست ميآيد. و صلح پايدار، مستلزم درك و شناخت واقعي از زمانهي خويش است.
ما نميتوانيم به صلح پايدار دست يابيم در حاليكه درك و شناخت لازم از زمانهي
خويش را نداريم. در اين بين آنچه صلح را از شكست باز ميدارد، زمينههاي آن است.
براي موفقيت در اين وضعيت، شناخت اين زمينهها هم به عنوان يك ضرورت مطرح است. ماداميكه
زمينههاي آفت و آسيب صلح را بشناسيم، يك گام به صلح واقعي نزديك شدهايم. فقدان
صلح واقعي در كشوري مانند افغانستان، عدم شناخت وجود زمينههاي آن است. شناخت اين
زمينهها البته كار سادهاي نيست و نيازمند درك بالاي انسان جامعه از آن دارد.
زمان، ميتواند انسان جامعه را در راستاي رسيدن به صلح واقعي و پايدار كمك
نمايد. شايد به همين خاطر هم است كه هي به گذشت زمان تاكيد ميشود تا توجيهي هم
باشد براي بدست نيامدن صلح واقعي و پايدار. اينها همه برميگردد به نگاه انسان
جامعه در اين زمينه كه چقدر ايدهآل و چند اندازه اعتدال بوده است. به صورت حتم،
در پس تحقق هر صلحي در جامعه، دو آرمان ايدهآل و اعتدال قرار داشته است. به شكل
واقعي و عملي آن نميتوانيم صلح ايدهآل را در وضعيت پس از جنگ جستجو نماييم. در
اين گونهاي از وضعيت، منطقي و عملي، همان، صلح اعتدال است. اين اما به اين معني
نيست كه در برابر عامل مخرب صلح از سياست گذشت و مدارا كار بگيريم. چيزي كه در
بيشتر از يك دهه به صلح ضربه زده است همين سياست گذشت و مدارا بوده است. اين چيزي
است كه در سالهاي پسين، مدام با عامل جنگ و خشونت و تجاوز در پيش گرفته شده است.
شايد به همين خاطر است كه به صورت جدي برخورد قاطع با عامل جنگ و خشونت و تجاوز
مطرح ميشود.
بهبود در وضعيت صلح، مستلزم توسعه و پيشرفت در براندازي عامل جنگ و خشونت و
تجاوز در جامعه است. جامعه ايدهآل و جامعه اعتدال، نيازمند برقراري صلح سراسري در
جامعه است. جامعه ميبايست به ميزاني از درك و آگاهي اجتماعي رسيده باشد كه در
برابر هر كنش ضد صلح، واكنش جدي نشان بدهد. اين درست همان چيزي است كه يك صلح
واقعي و پايدار ميطلبد.هرگونه برخورد غير جدي و سليقهاي با صلح، موفقيت اين روند
را با چالش جدي روبهرو ميسازد. بستر سازيي روند تحقق صلح در جامعه، مستلزم شناسايي
همه عواملي است كه بر ضد صلح عمل ميكنند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر