۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

چرا جنگ هیچ وقت اندیشۀ خوب نیست؟



نوشتۀ الیس واکر/ترجمۀ پروین پژواک


با آنکه جنگ به تمام زبان ها گپ میزند، هیچگاه نمیداند به بقه ها چه بگوید!


تصور کنید گردهمایی سالانه بقه ها را در کنار دریاچه در ابتدای فصل باران...

آنها چرخ بزرگ وسیله نقلیۀ نظامی ستر و اخفا شده را نمیبینند که آنها را درهم میکوبد و له میسازد.


با آنکه جنگ طرز تفکر خود را دارد، هیچگاه نمیداند به کجا و کی اصابت خواهد کرد.

تصور کنید خری با آرامش توده ای از کاه را میبوید، در حالیکه پسرکی انتهای افسار فرسودۀ او را در دست دارد.

آنها نمیدانند که هر دو به غذا فکر میکنند. پسرک در آرزوی نان و پیاز است و شاید زردک و یا سیبی برای مزۀ دهن.

درست بالای سر آنها چیزی تاریک، بزرگ مانند موتر سقوط میکند.

با آنکه جنگ چشمان خود را دارد و میتواند تیل و گاز و درختان بلوط و همه چیزهای درخشنده را به روی زمین ببیند، هنگامی که به مادر شیردهنده میرسد، نابینا میشود.

جنگ شیر و بخصوص انسان را دیده نمیتواند.




تصور کنید زنی را در کنار پنجره که سعادتمند است و برای کودکش لالایی میخواند. کودک شیرخوار در آغوش او دسته ای از گیسوان تاریک او را با دست تاب میدهد.

آنها نمی توانند جنگ را استشمام کنند که پوشیده با رنگ های سبز و قهوه ای کشتزارها به آهستگی سوی آنها از سراشیب تپه راه می پیماید.


با آنکه جنگ کهنه کار است، خردمند نیست.

او متردد نیست از اینکه چیزهای را نابود کند که به او متعلق نیست، چیزهای که از او بیشتر باستانی اند.


تصور کنید جنگلی را با دریاها و سنگ ها، با یوز پلنگ ها و طوطی های کوچک سبزرنگ، با سنگ پشت های آبی و گربه های وحشی و مارها.

در آن بالا جنگ اثر خویش را به شکل ابری سفید از دنبالۀ هواپیمایی بر آسمان باقی میگذارد و همه چیز را در پایین با پودری کشنده تبدیل به گرد وخاک میسازد.


جنگ عادت و روش بد دارد. جنگ هر آنچه را که بر سر راه او واقع میشود، میبلعد و هر آنچه را که نمیخورد، میچکاند.

اینجا جنگ قریه ای را میجود. اسلحه جات لقمه ای بزرگ از قریه بر میدارد.

پس ماندۀ لقمۀ جنگ چکه چکه چون بزاق بر زمین میریزد و راه خود را به سوی چاه قریه مییابد.


جنگ طعم وحشتناک و رایحۀ بد دارد. جنگ هیچگاه ملاحظۀ بوی خون و عوارض جانبی عجیب را ندارد. هنگامی که به آب علاوه شود، شما را جرعه به جرعه بیمار میسازد. شما میتوانید بمیرید هنگامی که خفه شده اید و بینی خود را با دست چسپیده اید.


حالا تصور کنید که جنگ میتواند برای خوبترین مردم روی زمین نیز رخ دهد:

و روزی شما مجبور گردید از آب آن چاه بنوشید!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر