خالد خسرو.

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
فروغ فرخزاد
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
فروغ فرخزاد
یکی از موضوعات آشنا در گفتارهای رسمی و غیر رسمی در افغانستان، گسترش ناامیدی و بی باوری نسبت به آینده، سرخوردگی و احساس شکست جمعیاست که اغلب محصول ناتوانی و ناکامی عمومی در بر آورده شدن امید های بزرگ تلقی می گردد.در اینجا این شکست را می توان علاوه بر منظر روان شناسی اجتماعی، در بستر ناتوانی سیاسی و فکری جامعه ی افغانستان، به خصوص طبقه ی نخبگان، نیز تحلیل کرد که فاقد ایده ها، کشاکش ها و راهحل های اجتماعی اند؛ فاقد تخیل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای یک جامعه بهتر. ناامیدی و سرخوردگی جمعی از این منظر نیز قابل تامل است که یک جامعه چه تصوری از آینده ی خود دارد، این آینده بر چه نوع ارزش هایی استوار است، و کدام نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نماینده آن به حساب می آیند؟ در این جا مهم است که چگونه عامل یا سوبژکتیویته را فراتر از توده ی بی شکل، در هیات گروه ها، حرکت ها و ایدیولوژی ها، و تعامل این سه عنصر در متن جامعه ی افغانستان دید، و با توجه به آن امید و ناامیدی جمعی را تحلیل کرد.
امید: ایدهی پیشرفت
امید جمعی در یک روند پیشرونده و انباشتی اجتماعی و سیاسی، در بستر پروژه های معین سیاسی و اقتصادی کلانی که باعث تحولات بنیادین گردد، معنا پیدا می کند. از این رو، امید بازتابی از تحول خواهی نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معینی است که از وضعیت مسلط که محصول همکاری دولت و نیروهای اجتماعی-سیاسی ارتجاعی است، به ستوه آمده و به تحقق فردای بهتر خوش بین اند. این نیروها نه بر بنیاد امیدهای واهی و شعارهای اخلاقی، بلکه کنش های معین چشم به تحولات می دوزند. در این سیاق، امیدواری جمعی در یک کلام چیزی نیست جز ایده ی پیشرفت؛ خوشبینی نسبت به بهبود وضعیت عمومی در آینده. به بیان دیگر، وضعیت بشری به صورت تاریخی بهتر شده است، این فرآیند ادامهخواهد یافت، و ما نیز از این قاعده استثنا نیستیم. به تعبیر اسلاوی ژیژک، حتا گذشته ی مصیبت بار نیز در خود نشانه های مسیر آینده را دارد. انسان ها علیرغم تاریخ خونبار معاصر، شکست های پیهم و ناکامی جوامع مختلف، هنوز گمان می برند که با تقلید از الگوهای موفق حکومتداری و تکنولوژی های مولد سرنوشت خود را تغییر داده می توانند. یکی از نکات جالب این است که با وجود تغییرات گسترده در وضعیت انسان ها، جامعه شناسان بیم دارندکه اعتراف به چنین نکته ای به معنای همدستی با شرایط موجود باشد، به خصوص که گراف نابرابری و فقر میان اقشار و جوامع گوناگون هنوز هم شیب مطلوب یا رو به کاهش ندارد.
ایده ی پیشرفت، علیرغم منتقدان جدیخود، رابطهگریزناپذیری با ایده های مشخص در باب آینده دارد که در غرب محصول تحولات بنیادین مدرن- مانند اعتقاد به نیروی رهایی بخش علم و خرد، صنعتی شدن، رشد بورژوازی شهری و…- بوده است. در شرق مدرنیزاسیون اروپایی توسط دولت های پسااستعماری به عنوان پروژه ای برای آینده مطرح بود که هنوز هم، با خالی شدن محتوای اجتماعی و اخلاقی این پروژه، در حد پیشرفت تکنیکی و الگوبرداری های ساختاری، جذابیت خود را حفظ کرده است. هشام شرابی، در کتاب سودمند خود « سنت سالاری جدید: تیوری تغییراتتحریف یافته در جوامع عربی» در شرح مدرنیزاسیون جوامع شرقی می گوید که «[این جوامع] نه مدرن شده اند و نه سنتی… و به لحاظ ساخت اجتماعی نه جماعتی اند و نه عناصر جامعه محوری مدرن را در خود دارند. این جوامع دارای ساخت اجتماعی نامنظمی اند که از ماهیت ناپایدار برخوردار بوده و خصایل معینی توسعه نیافتگی و نونشدن را دارند که در اقتصاد و ساختار طبقاتی، و همچنان نهادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شان هویدا است. برعلاوه، ساختار به شدت ناپایدار آن ریشه در تضاد ها و ستیزهای داخلی دارد.»
امید به آینده از نوع ایده ی پیشرفت که پدیده ای کاملا مدرن است، با توهم، خیال پردازی و بیان آرزو های حسرتبار تفاوت دارد. در این بستر، آینده نگری به معنای ارنست بلوخیآن، برخاسته از ظرفیت و نیاز مردم به تصوری از زندگی بهتر، با فاصله گرفتن از حسرت و عقب ماندگی عینی گذشته، اشتیاق وصف ناپذیر و یا هم بلندپروازی برای تخیل آینده ی مطلوب است. آینده ی مشخص، یا «اتوپیای مشخص» به تعبییر معروف بلوخ، فیلسوف آلمانی، تفکر و کنش فردی و جمعی معطوف به آینده ی واقعیت پذیر است. جالب است که راینر زیمرمن در مقاله اش در کتاب خصوصی سازی امید، می نویسد که اتوپیا(Utopia) ریشه در کلمهی لاتین کانکریتس (concretus) یا رشد جمعی دارد. «به بیان دیگر، کانکریت وصف فرآیند سیال رشد جمعی است و واژهی متضاد آن انتزاع (abstract) است که به معنای گرفتن لحظهای از این روند در حالی شدن است.» در این جا آینده یک آرزوی محض نیست بلکه تصویر معینی از فردایی است که پیشرفت را تعریف می کند: ایده ها و انرژی محقق ساختن آن. در این جا باید کاملا با الن بدیو همنوا بود که برای زیستن و ساختن آینده نیاز به ایده های معینی است که در فقدان آن زندگی چیزی جز «دوره ی طولانی و مخوفی از تسلیم و کنارهجویی» نیست. یعنی « زندگی کردن برای خویش و برای منافع خویش.» برای همین او عاشق کمونیسم و شورش جوانان اروپایی می ۱۹۶۸در اروپا است که سیاست واقعی را جسارت برای آغاز زندگی مبتنی بر تیوری های مشخص توصیف می کردند.
امید؛ امر سیاسی
ناامیدی جمعی از دست دادن باور به پیشرفت، آینده ی روشن و دست یافتن به جامعه ای پر سعادتی است که در آن شهروندان به فرصت ها و امکانات دسترسی عادلانه دارند. در این جامعه ای ناامید نهادها و نخبگان حاکم نه تنها ساختارها و مناسبات معیوب اقتصادی، سیاسی و اداری را اصلاح کرده نمی توانند، بلکه به جای توجه به منافع عمومی، به غارت، تبعیض، سرکوب و سوء استفاده از منابع عمومی می پردازند که در اثر آن فقر، محرومیت و ناامنی اجتماعی و فیزیکی سرتاسر جامعه را فرا می گیرد، و اعتقاد به این که دولت و نخبگان حامی مردم و به فکر بهبود وضعیت عمومی اند، از جامعه رخت می بندد. در چنین جامعه ای تصور بر این است که یک تضاد آشتیناپذیر میان دولت-نخبگان حاکم و مردم عادی وجود دارد. چون، نخبگان حاکم ثروت و منزلت خود را نه در فرآیند توزیع عادلانه و منصفانه ی منابع عمومی بلکه غارت و سوء استفاده از اموال عمومی به دست می آورند. نخبگان حاکم قادر به ساختن جامعه ای نیستند که در آن نظام مولد اقتصادی و دموکراتیک سعادت جمعی را تضمین کند. از این منظر، امید/ناامیدی جمعی به طور ساده ارتباط مستقیم با کیفیت دولت دارد و از این رو امر سیاسی است.
به این ترتیب، امید/ناامیدی بازتابی از اعتقاد شهروندان به نظام سیاسی و اجتماعی ای است که در آن زندگی می کنند، و فراتر از آن، بالای دلبستگی شان به سرزمین و دولت نیز تاثیر میگذارد. بخشی از انسان های یک مملکت با بدبینی نسبت به آینده، دچار حس تنفر و بیزاری از محیط خود شده و وضعیت عمومی را به خاطر بی کفایتی و فساد نهادها و نخبگان حاکم تغییرناپذیر می دانند. این حس درماندگی و بیزاری عمومی از مشروعیت و پشتوانه ی عمومی دولت میکاهد و آن را در برابر دشمنان اش تا آستانه ی فروپاشی آسیب پذیر می سازد. از این خاطر نباید تعجب کرد که در چنین شرایطی بخش هایی از مردم بقای سیاسی و مالی خود را در هرج و مرج و ناتوانی دولت های تحت حاکمیت نخبگان فاسد جستجو می کنند. البته، از نظر مردم، ساختارها و نخبگان سیاسی و اقتصادی خود را از تغییر وضعیت اسفبار عمومی عاجز می بینند، و یا در این تغییر نفعی برای خود متصور نیستند که به همین دلیل کینه و نفرت ویرانگری نسبت به آنها شکل می گیرد، و در نتیجه تمایل عمومی به سوی برهم خوردن وضعیت موجود، کنار زدن نخبگان و جریان های سیاسی و اقتصادی مسلط، انزوا طلبی ملی گرایانه با بن مایه های بیگانه هراسی و اقلیت ستیزی، گرایش پیدا می کند.
این را نیز باید افزود که در مقاطعی در اثر رویداد های غیر قابل پیشبینی، مانند مداخلات خارجی و یا شورش های داخلی، فرصت های امید بخش برای تغییرات رادیکال پیش می آید که مردم با شعف فراوان به بهبود وضعیت عمومی امید می بندند. اما این تحول خوشبینانه ی ذهنی مبتنی بر تحلیل واقعبینانه از محدودیت و ناتوانی نهادها و بازیگران سیاسی و اقتصادی نیست بلکه بازتابی از سرخوردگی و رنج جانکاهی است که مردم برای مدت طولانی آن را تحمل کرده اند؛ مانند گرسنه ای که پس از پیاده روی مشقت بار یکباره هوس دسترخوان پر باری را کند. طبیعی است که پس از خوش بینی متوهمانهکه ناشی از تضاد انتظارات بلند و واقعیت های سخت است، نگاه بدبینانه به امکان تحول توسط دولت و نیروی خارجی به وجود آید.
ناامیدی در سطح جامعه از آن رو قابل درک است که تغییرات سریع سیاسی و گفتارهای امیدبخش تحولات اجتماعی و اقتصادی همزاد خود را خلق کرده نمیتوانند. به هر حال، سیاست عرصه ی رتوریک و لفاظی بشارت دهنده ای سیاستمداران است که وقتی در غیاب نیروها و ارزش های رهایی بخش جدی گرفته می شوند، دلزدگی، دلمردگی و انفعال سیاسی عرصه ی عمومی را فرا می گیرد. نیرو های سیاسی حاکم با توسل به امیدواری و سرخوردگی عمومی، توده های بی شکل غیر سازمانیافته را با یک منطق رایج پوپولیستی-چه ملی گرایانه و یا قوم مدارانه- بسیج می کنند، اما ناتوانی و فساد آنان میان آرمانها و مطالبات عمومی، و واقعیت عینی حکومت ایجاد فاصله می کند. از همه مهمتر این فاصله به خاطر خصلت ارتجاعی دولت که ایتلافی از نیروهای سیاسی و اجتماعی محافظه کار و عقب گرا است، تشدید می گردد.
امید های بزرگ نه تنها در بستر ساختارها و ظرفیت های انسانی و تکنیکی ناتوان فاجعه آفرین اند بلکه لحظات انقلابی را در جامعه ای خواهان تحول زایل می سازند. به خصوص که ساختارهای جهانی اقتصاد و سیاست-چه در نظام های اقتصادی و سیاسی سرمایه داری پیشرفته و یا نظام های اقتصادی و سیاسی زراعتی و تولیدی محدود غیردموکراتیک پیرامونی- به طور عموم دچار بحرانی اند که ریشه در غیر دموکراتیک شدن هرچه بیشتر نهادها و مناسبات سیاسی و اقتصادی دارد. البته، ما در این شکست های بزرگ به دنبال لحظات بالقوه ی انقلابی هستیم ولی در حال حاضر، به ویژه پس از به حاشیه افتادن ایدیولوژی های رادیکال، هیات حاکمه که با ارجاع به تجارب تلخ حرکت های انقلابی، سرکوب منظم سیاسی و نظامی، و توهم پایان ایدیولوژی که گویا دولت های تکنوکراتیکی متشکل از کارشناسان از این پس تمام امور را به کمک سرمایه گذاران و کارآفرینان سختکوش و موفق بازار به شکل درست آن به پیش خواهند برد، جلو تغییرات رادیکال را بگیرند؛ کما این که جامعه ی مدنی با فرار از سازماندهی و تحلیل مشخص اقتصادی و سیاسی درگیر حرکت های محدود اجتماعی و سیاسی ای است که کلیت نظام را در تمام جوامع دست نخورده باقی می گذارد، و از همه مهمتر نگران پیامد های فاجعه بار مصالحه و دوستی طبقات سیاسی و اقتصادی نیست، ولی این در حالی است که در بلند مدت قدرت سیاسی پیش از آن که دغدغه نمایندگی از مردم و مهار نهاد های قدرتمند اقتصادی و مالی را داشته باشد، نگران از دست دادن حمایت شرکت های بزرگ و فرار سرمایه است.
در این سوی جهان نیز دولت های پسا استعماری با الگوی اقتصادی فاسد دولت محور و پوپولیستی، و با بخش خصوصی ناتوان و وابسته به رانت ها و حمایت های دولتی، درگیر فرآیند تولید معیوب سرمایه و توزیع اجتماعی ثروت اند که فقط طبقه ی سیاسی-اقتصادی و دیوان سالار حاکم در این چرخه به شکل خود ویرانگری منابع، ثروت های طبیعی و تولیدی، و نیروی کار را هدر می دهند و تاراج می کنند. در این فرآیند، آنچه نصیب صاحبان سرمایه و قدرت می گردد، منابع عمومی و موروثی است، و آنچه کارگران، دهقانان و طبقه ی متوسط به دست می آورند، نابرابری، فقر، ناامنی و کاهش ساختارهای حمایتی و ایمنی اجتماعی و اقتصادی است.
در این سوی جهان، دولت های دیکتاتور با ثبات توانسته اند که از طریق سرکوب و کنترول افکار عمومی، مانع از ظهور جریانهای رادیکال و برانداز سیاسی امیدآفرین در عرصه ی عمومی شوند. برخی از این دولت ها با تکنیک های هوشیارانه ی سیاسی و پولیسی، و معماری خاص دولت و نظام انتخاباتی، با قهر حیوانی فضاهای عمومی را از شهروندان معترض خالی کرده و آنان را به سوی مقاومت در عرصه های خصوصی و آنلاین که به ناگزیز ویژگی های فردگرایانه، سازمان نیافته، فکرناشده، بی قد و قواره دارد، رانده اند تا ناامید از تغییر رادیکال، تن به فضاها، تجارب و انتخاب های محدود و حساب شده ی سیاسیِ دولت های اقتدارگرا بدهند که نمود آن توهم عمومی نسبت به تغییر از طریق صندوق رای در یک انتخابات دستکاری شده و حساب شده، تحت نظارت نهاد های استخباراتی و نظامی است. بدون شک، برآیند این وضعیت امید به تغییرات حداقلی با دورنمای رقم زدن تحولات بنیادین در یک فرآیند نامعلوم زمانی است.
دیستوپیای پایان ایدیولوژی
آیا می شود ناتوانی عمومی را محصول تجربه ی شکست ایدیولوژی ها و آرمان های بزرگ و عدم توانایی فکری و عملی برای گفتمان های بدیل نیز دانست که مردم گفتمان های نظری و عملی برای برون رفت از وضعیت موجود در اختیار ندارند و در عوض پاسخ سوالات خود را در گذشته می جویند؟ واقعیت ها در سطح جهانی و محلی گواهی بر چنین مشکلی اند.
در سطح بین المللی، این روز ها احزاب بزرگ جای خود را به احزاب و جریان های پوپولیستی ضد نهادها و جریان های حاکم سیاسی و روشنفکری داده اند که میل شان به نوعی از رتروپیا است تا اتوپیا؛ نوستالوژی است تا ترسیم آینده ای تازه. زیگمونت باومن در کتاب جدید خود «رتروپیا»، وضعیت مسلط را پایان رویای بشر برای یک آینده جدید توصیف می نماید که در آن انسانها به آنچه دارند نه تنها قانع اند بلکه فکر می کنند وضعیت بهتر از این ممکن نیست. از جانبی هم، نارضایتی برخی دیگر نه معطوف به شورش علیه وضع موجود و خلق یک آینده جدید(اتوپیا) بلکه بازگشت به روز های خوب گذشته(رتروپیا) است. به گفته ی باومن، «رترویپاها در حال ظهور اند: تصوراتی از گذشته ای از دست رفته/دزدیده شده/فراموش شده به جای چشم دوختن به آینده ای که تا هنوز تولد نگردیده و نیامده است.»
طبیعی است که نولیبرال ها برآیند عصر پساایدیولوژی را که گویا تاریخ به پایان شکوهمند خود رسید و نعش مارکس را در مراسم مشترک با برادران اخوانی بومیگرای خود سوزاندند، قدرتگیری جریان های ارتجاعی ضد ارزش های روشنگری و لیبرال- جنبش های فاشیستی در غرب و اسلامگرای جهادی در شرق- در سرتاسر جهان پیش بینی نمی کردند. اکنون، کسانی مانند فوکویاما از آینده ی لیبرال دموکراسی بیمناکاند. جالب این جاست که نگاه غیر نورماتیف، غیر ایدیولوژیک و تکنوکراتیک به مشکلات و هراس های بشری، توانایی و خردمندی انسانی را جایگزین غرایز و ترس های غیرعقلانی نکرده است بلکه دیالکتیک آن وارونگی تاریخ شده است؛ نوستالوژی، خیالبافی و اعتقاد به خرافات. از این رو، ناباوری جمعی نسبت به غلبه برمشکلات و مصایب موجود محصول دستوپیای پایان ایدیولوژی-چه در غرب و چه در شرق- است.
در این وضعیت، هرچند دولت و سرمایه پایان ایدیولوژی را فرصتی برای محو تضادهای رادیکال و قبول لیبرال دموکراسی، به عنوان عالیترین مرحله ی تاریخی، غایت پیشرفت بشر از عصر روشنگری تا امروز، به حساب می آورند، اما در همین وهله نیاز به بازگشت به ایده های بزرگ، تحلیل های منسجم و نتیجه گیری های تعمیم پذیری است که برخوردش با واقعیت نه پیشفرض تن دادن به واقعیت موجود به عنوان شالوده ی عقل تکنیکی و کاربردی بلکه به پرسش کشیدن وضعیت مسلط برای درک شرور، رنج و هراس بشری در زیست-جهان اش است. به این ترتیب، عقل خودبنیاد و نقاد به حیات درخشان خود ادامه می دهد. چگونه می توان بر بدی های سرمایه داری غلبه کرد، وقتی وضعیت موجود را عالیترین مرحله ی پیشرفت بشر پنداشت؟ واقع گرایی چارچوب انطباق بشر با وضعیت غالب را تعیین و تنظیم می کند، مشکلات بنیادین در زیست-جهان معاصر را به پدیده های فرهنگی و فردی، نه ساختاری و فکری سیستم، تقلیل می دهد و تخیلی فراتر از سیستم و ایدیولوژی قوام بخش آن را احمقانه و بی فایده توصیف می نماید. سیاست ها و جنبش های هویتی مزید برعلت شده اند. آن طوری که شیلا بن حبیبشرح می دهد، «جنبش های جدید اجتماعی ماهیت مسایل و نگرانی های سیاسی را به طور گسترده ای تغییر داده اند. مبارزه برسر ثروت، مواضع سیاسی و دسترسی[به منابع] که تعیین کننده سیاست های بورژوازی طبقه ی کارگر در طول قرن نوزدهم و نیمه ی اول قرن بیستم بود، جای خود را به مناقشه برسر سقط جنین و حقوق همجنسگرایان، برسر محیط زیست و عواقب تکنولوژی های جدید طبی، برسر سیاست های نژادی، زبانی و افتخار قومی داده است.»
در این وضعیت، ناامیدی جمعی محصول بن بست فکری و ناتوانی بشر از یافتن الگوها، استراتژی ها و برنامه های جایگزین است و در عوض تمام نابسامانی ها را با خشم، با نفرت و چسپیدن به گذشته ی نوستالوژیک، یا در یک کلام فاصله گرفتن از تمام دستاورد های تمدن مدرنیته می خواهد از میان ببرد. اگر بشریت هیچ ایده ی سیاسی پیشتازی هم نداشته باشد قدرت بازگشت به گذشته و تخیل نوستالوژیک یک اجتماع همدستی مبتنی بر اخلاقیات نجات بخش از شر تغییرات ناخواسته ی فرهنگی و سیاسی را دارد. اشتباه پایان ایده ی تاریخ این است که یک وارونگی هگلی را نادیده می گیرد-بازگشت به گذشته. تاریخ همیشه رو به پیش نیست، آن طوری که آرمان گرایان عصر روشنگری و خوشبینان علوم تجربی باور داشتند. همین طور، انسان قرار نیست در مرحله ای از تاریخ با یک نگاه خردمندانه به گذشته به آنچه حالا دارد قناعت کند. آرمان های بزرگ معطوف به آینده اند اما وقتی آینده ی ایده آل با فرارسیدن خود معجزه ای نمی کند، چه اتفاقی می افتد؟ وقتی پیشرفت اقتصادی، تحولات محیرالعقول تکنولوژیک، انباشت دیوانه وار ثروت و اعتقاد به رهایی بخش بودن ایده های انسان برتر سفید جهان را برای لایه های وسیع جامعه بهتر نمی سازد، چه اتفاقی می افتد: خشم، نفرت، نوستالوژی های ارتجاعی و قطب بندی های فرهنگی.
در سطح جامعه ی ما نیز همین حس ناتوانی فکری وجود دارد. بنیادگرایی، احیای اعتقاد مجدد به رهایی بخش بودن مذهب و فرهنگ های بومی محصول شکست پروژه ی مدرنیزاسیون بود. انسان سنتی در برخورد با مدرنیته ی اروپایی مقهور پیشرفت آن و شرمسار عقب ماندگی خود گردید. تکنولوژی، فراست، خردمندی، جسارت، اراده و امیدواری خوشایند غربی توام با دستاورد های ملموس، انسان سفید را در جایگاه رهبر بلامنازعه ای این جهان پهناور قرار داد. اما وقتی این پروژه از مصایب انسان غیر غربی نکاست و در عین حال بر زشتی ها و ستمگری های آن، مانند استعمار و غارت منابع انسانی و طبیعی، واقف گشت، بربیزاری اش از مدرنیته افزوده شد و برای برابری و اعتماد به نفس به فرهنگ ها و ساختارهایی بازگشت که دلایل اصلی عقب ماندگی تاریخی او بودند. اکنون، بحران عمیقی ساختارها و فرهنگ های سنتی را فراگرفته است که برآیند آن بنیادگرایی مسلحانه و انتحار با تصور بیرحمانه و وحشیانه از تمدن مدرن و اروپایی می باشد......ادامه دارد
منبع: سایت زمین

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر